|
|
|
|
|
زبان خامه ندارد سر بیان فراق وگرنه شرح دهم با تو داستان فراقدریغ مدت عمرم که بر امید وصال بسر رسید و نیامد بسر زمان فراقسری که بر سر گردون به فخر می سودم براستان که نهادم بر استان فراقچگونه باز کنم بال در هوای وصال که ریخت مرغ دلم پر در اشیان فراقکنون چه چاره که در بحر غم بگردابی فتاد زورق صبرم ز بادبان فراقبسی نماند که کشتی عمر غرقه شود ز موج شوق تو در بحر بیکران فراقاگر به دست من افتد فراق را بکشم که روز هجر سیه باد و خانمان فراقرفیق خیل خیالم و همنشین شکیب قرین اتش هجران و هم قران فراقچگونه دعوی وصلت کنم بجان که شدست تنم وکیل قضا و دلم ضمان فراقز سوز شوق دلم شد کباب دور از یار مدام خون جگر میخورم ز خوان فراقفلک چو دیدسرم را اسیر چنبر عشق ببست گردن صبرم به ریسمان فراق |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 16 تیر1388ساعت 19:23 توسط علیرضا و سپیده
|
|
||